نجم الدين ابو الرجاء قمى
35
تاريخ الوزراء ( فارسى )
خيلائى كه جاهل كند ، همچون سگ بود كه چون از خواب درآيد ، خويشتن را بلرزاند و بيفشاند ، طوق و سر افسار اسب را بدواند . منصب چون به جاهل مفوض شود ، عقد در بر گردن خر بسته باشند . باران باشد كه بر سگ بارد ، بدان گندهتر شود . جاهلان خرانىاند كه نه جو خورند ، و نه به پول بازروند . چون گرسنه باشند ، بانگ دارند ؛ چون سير شوند ، لگد زنند ، ايشان را بيطار بايد نه طبيب . دم ايشان چون فسو بود و فصيح ضراط به منصب مشرف نشوند . خر اگرچه محل ماديان تازى شود هم خر باشد . جاهلان سرددمتر از صبحند . همچون اخلاط دارو مسهل از هر دست به هم پر كرده باشند . چون فصل الخطاب گويند ، خلا در جوش آيد . چون صاحب منصب ، جاهل باشد ، دولت اگر پايدار بود ، خلق شود . همچون دود باشد ، اگرچه سقف خانه نسوزد ، سياه كند . در تنگدستى فضلا ، حكمت آن است كه بىمقدارى جهان ( 33 ر ) به نظم و نثر ايشان معلوم شود . اسبان را جهت كارى معظم ، ميان باريك كنند . روى اسب كه سبق برده باشد ، به ناز مالند . قنديل جهت روشنايى مسجد آويخته شود ، مشك را چون از شكم آهو بيرون آرند ، جهت بوى خوش سوزند . زند را تا نزنند ، آتش نباشد . گوشواره را جهت آرايش درآويزند . زر به آتش خالص شود . آينه را تا نزدايند ، روشن نشود . درست تا نقش نكنند ، روان نباشد . اگر فضلا را مساعدت روزگار نباشد ، باكى نبود . سرباز آرايشى ندارد ، و هدهد تاجدار است . يوزسوار آيد ، و شير پياده . پيل را چهار پاى باشد ، و پشه را شش پاى . چنان كه چشم آهو را به سرمه حاجت نبود . فضلا را از مساعدت دنيا استغنا باشد . هزاردستان را جهت آواز خوش ، در قفس كنند . اسبان تازى را جهت عزت شكيل برنهند . ناخن را تا آنچه زيادتى باشد نيفگنند ، زينت نيابد . جهان ، فضلا ( 33 پ ) را چنان است كه صدف مرواريد را . شرف صدف به مرواريد باشد .